صبح با من بیدار می شود در اینه هست در انتظار خوردن چای را به تماشا می نشیند در خیابان از شلوغی به درونم پناه می برد در خانه فرصت های تنهایی را دوست دارد اما من ظرف ها را خشک می کنم گرد ها را می گیرم لباس ها را در سایه پهن می کنم .
در کوه دسته دسته پرنده می پرید در رادیو مردی از چشمان زنی حرف می زد من به چشم آسمان نگاه می کردم که گرم بود و پرنور و می تابید بر کوه پرنده رادیو مرد چشمان زن
زمستان می آید پنجره پرده را قورت داده است باد می وزد باد از تمام گوشه های شهر بر تنم می وزد از تو ، تنها حلقه ای در دستم از شب ، ببر رام و آرام شده پتو در آغوشم
.ساعت ۱۰ است . فردا امتحان جغرافیا دارم و من فکر میکنم اگر مرز ها نبود من مجبور نبودم تا صبح اسم کشور ها را حفظ کنم در اتاقم را باز می گذارم تا حداقل ۱۰ دقیقه زودتر بخوابم ولی نقشه هنوز مرز های زیادی دارد و من تا صبح مشغول حفظ مرز ها بودم.